دخمل خوشگل
 
قالب وبلاگ

خدایا امشب مهمانم باش
به صرف یک قهوه تلخ
وقتش رسیده طعم "دنیایت" را بدانی.....

[ دوشنبه دوم دی 1392 ] [ 20:44 ] [ هماجون ] [ ]

دیشب بابابزرگ و مامان بزرگمو بردیم فرودگاه بدرقه کنیم که برن مکه ، هواپیما تاخیر داشت !

مامان بزرگم نگران بود ، عموم میاد دلداریش بده میگه :

این چیزا عادیه ، تاخیر داره ، نقص فنی پیدا میکنه ، سقوط میکنه ، نگران نباش !

.

.

.

امروز از سرکار برگشتم خونه میبینم همه باهام سنگینن

هیشکی تحویلم نمیگیره ، الان فهمیدم دیشب مادرم خواب دیده من بدون

اجازشون ازدواج کردم …

اصن دقت که میکنم خدارو شاکرم رام داده خونه !

.

.

.

مرد عاشق بشه دنیا رو با خبر می کنه

زن عاشق بشه فقط به نزدیکاش میگه، مرد جدا بشه نزدیک تریناش می فهمن

زن جدا بشه همه دنیا !

.

.

.

دارو عبارت است از عوارضی جانبی که بعضا اثرات درمانی هم دارد

برای رفع این عوارض جانبی داروهای دیگری تجویز می شوند که

خود این چرخه را تا نابودی کامل بیمار طی می کنند

.

.

.

یه بار اومدم خودمو واسه مامانم لوس کنم بهش گفتم مامان اگه من بمیرم چیکار میکنی؟

گفت مرگ بگیری مردشور برده …

الهی به تیر غیب گرفتار بشی…

سرت به سنگ لحد بخوره …

لال شی ایشالا آخه این چه حرفیه؟!

داشتم عزرائیلو میدیدم خداوکیلی…|:

.

.

.

جا داره از اون دسته دخترانی که با جمله

” همه مردها از یه قماشن “

منو در ردیف ، انیشتن و ابوعلی سینا و رازی و مصدق و اینا قرار میدن

تشکر ویژه داشته باشم !

.

.

.

بعضی حرف ها را “نباید زد”

بعضی حرف ها را “نباید خورد”

بیچاره دل چه میکشد میان این “زد” و”خورد”

.

.

.

هر زمان لواشک رو گذاشتى گوشه لــُـپـِت و تونستى نَجُوییــش

یَنـى به نفسِت مــُــسَلط شدی

.

.

.

مامانم باهام لج کرده میگه از بس هر دختری نشونت دادیم یه ایرادی گرفتی

اگه دختر مورد علاقت پیدا شد اسید میپاشم روش !

.

.

.

یکی‌ از فانتزیام اینه که یکی‌ واسم یه جعبه بزرگ کادو بیاره و توش

یه جعبه کوچکتر باشه و همین روند ادامه پیدا کنه و آخرش برسه

به سویچ پورشه یامثلا لامبورگینی !

.

.

.

دو تا پسربچه ۴ و ۹ ساله تو فامیلمون داشتن دعوا میکردن

یعنی داداش بزرگه داشت کوچکه رو کتک میزد ؛ من رفتم پا در میونی کردم

و کوچیکه رو نجات دادم بعدش همون کوچولوه بهم فوش میده میگه

به تو چه داداشمه ؟؟؟ صلاحمو میدونه داره تربیتم میکنه !

.

.

.

ینی فقط تنها در صورتی بوی ادکلن ماندگاره که بوش بد باشه !

.

.

.

یادش بخیرچقد اسکل بودم!

نیم ساعت دست به سینه مینشستم تا مبصر اسمم روجزءخوبها بنویسه!

بعدم معلم میومدبدون توجه به اسم ها تخته روپاک میکرد!

وچقداسکل تر بودم که زنگ بعدی هم دست به سینه مینشستم !

.

.

.

وقتی با فک و فامیلا اسم فامیل بازی میکنم :

اسم : غلام
فامیل : غلامی
غذا : غلام پلو
میوه : غلام سبز
شغل : غلام فروشی
شهر : غلام رود
کشور : غلامستان
گل : غلام بو
اشیا : غلام پلاستیکی
ماشین : همونی که غلام سوار میشه ! (اسمشو نمیدونم)

.

.

.

ﺧﺎﻧﻤﻪ ﺳﺮ ﻗﺒﺮﻩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺯﺍﺭ ﻣﯿﺰﺩﻩ:

ﺩﺧﺘﺮﺍﺕ ﮐﻔﺶ ﻧﺪﺍﺭﻥ,ﭘﺴﺮﺕ ﻟﺒﺎﺱ ﮔﺮﻡ

ﻧﺪﺍﺭﻩ,ﺧﻮﺩﻡ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ;

ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﯿﻪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﻟﮏ ﺍﯾﻦ ﺑﺪﺑﺨﺖ

ﻣﺮﺩﻩ ﯾﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺑﯽ ﺟﻧﺲ ﺑﯿﺎﺭﻩ!!!؟

.

.

.

ﻫﻨﻮﺯ ﻫﯿﭻ ﺑﻮﯾﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﺑﻮﯼ ﺍﺩﮐﻠﻦ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﮐﻨﻪ !

.

.

.

گواهی نامه گرفتن مامانم حدود یک سال و نیم طول کشید

قبول که شده بود افسره از مامانم خوشحال تر بود !

.

.

.

دوست و دَست بسیــار است

اما

دَست دوست انـــدک

.

.

.

ﻫﺮ ﻏﻠـﻄﯽ ﺭﻭ ﺍﻧـﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ،

ﺍﺳﻤـﺶ ” ﭘﺎﻳـﻪ ﺑـﻮﺩﻥ ” ﻧﻴـﺴﺖ

ﺧـَـﺮﻳـَﺘـﻪ !

.

.

.

خودم رو کشتم رفتم مهندسی رباتیک گرفتم

فامیلمون برگشته میگه عقربه بزرگه ساعت خونه مون افتاده ، می تونی جا بندازیش !؟

.

.

.

یه روز از بیرون اومدم رفتم رو تخت خوابیدم

مامان و بابام اومدن بالا سرم و با محبت هرچه تمام دست تو موهام کرد و گفت :

الهی قربونش برم …

بعد با یه لحن غم انگیز به بابام گفت : خوب شد دختر نشد وگرنه رو دستمون باد میکرد !

.

.

.

به مامانم میگم من شام بیرون میخورم ، هوس فست فود کردم …

میگه نمیخواد ، فردا شب هوس کن !

.

.

.

الان ۶ ساله که ما یک پنجم تصویر برنامه های تلویزیون رو نمیتونیم ببینیم !!!

آخه مامانم لِیبِلِ روی لامپ تصویر رو نمیذاره بِکَنیم …

.

.

.

با داداشم رفتیم بوتیک اون جنسی که می خواستم نبود

به فروشنده میگم ببخشید ما یه دور بزنیم برمیگردیم …

دادشم برگشته به فروشنده میگه :

دروغ میگه از صبح به ده نفر دیگه هم همینو گفته ، شما منتظر ما نباشین !

.

.

.

[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 20:5 ] [ هماجون ] [ ]

۱_ هرروز صبحانه چای با نون و پنیر میخوری.

۲_ در روز حداقل ۵ بار از واژه‌های عزیزم / قربونت برم / اختیار دارین / شرمنده استفاده میکنی.

۳_ هر دومین جمله رو با ببین شروع میکنی.

۴_ اگر ساعت ۵ قرار داشته باشی ساعت ۶ از خونه بیرون میری.

۵_ بابا مامانت میخوان که دکتر مهندس شی.

۶_ مامانت حداقل دو بار در روز بهت میگه بچم قربونت بشم.

۷_ تا از یه مهمونی یا عروسی میای شروع میکنی به غیبت.

۸_ هروقت که به یک رستوران ایرانی میری موقع حساب به گارسون میگی قابلتون رو نداره.

۹_ کمد لباسات پر از لباسای ِ مشکیه.

۱۰_ توی توالت خونتون آفتابه دارین !

۱۱_ موقع حساب کردن طوری رفتار میکنی که انگار تو میخوای پول بدی اما همش تعارف شابدلعظیمیه.

۱۲_ هروقت منتظر مهمونت سر ساعت ۱ هستی ساعت ۳ ازش استقبال میکنی.

۱۳_ تو و مهمونای ایرانیت ۳۰دقیقه هم جلو در صحبت میکنید که البته فقط می خواستید خداحافظی کنید.

۱۴_ وقتی میری توالت به نظر میاد که اونجا خوابت برده.

۱۵_ مامانت می خواد دعوات کنه اما دلش نمیاد.

۱۶_ بابات میخواد که دخترش پیشش بمونه.

۱۷_ حداقل روزی یکبار برنج و گوشت میخوری.

۱۸_ سالاد رو بشقابی میخوری.

۱۹_ وقتی مهمون داری یه کاسه ی بزرگ میوه روی میزه.

۲۰_ لجبازی.

۲۱_ مامانت ۴تا مهمون داره اما واسه ۱۰ نفر غذا میپزه.

۲۲_ وقتی مهونی میری هی بهت میگن مگه روزه گرفتی؟ میوه بردار… شیرینی بخور.

۲۳_ خاله و داییت بهت میگن خاله/دایی.

۲۴_ پدر و مادرت بهت میگن بابا / مامان.

۲۵_ تو همه ی اتاقاتون یه فرش ایرانی پهن شده.

۲۶_ چشمای بزرگ و خوشگلی داری.

۲۷_ تو دوران کودکی زیاد دنبال نخود سیاه فرستاده شدی.

۲۸_ حتی با کسی که ازش خوشت نمیاد خوب برخورد میکنی.

۲۹_  یا پرسپولیسی هستی یا استقلالی.

۳۰_ داری این مطلب رو میخونی.

[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 19:54 ] [ هماجون ] [ ]

برای تو می نویسم ، شاید این و تو بخونی

اخه احساسی که داشتم، تو واسم، یعنی همونی

وقتی دیدم که تو رفتی، اتشی شد توی قلبم

به خودم گفتم بسوزو ، نمی دونی که چه کردم

من دیگه حسی ندارم، نه دیگه حالی نمونده

همه حرفای دل من ، مثل سنگ رو دلم مونده

بقضی که خاموش نمیشه

وقتی تورو به یاد میاره

[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 16:27 ] [ هماجون ] [ ]

امشب با خدا وعده ی دیدار دارم
قرار است به دنبالم بیآید
به او گفتم که زنگ در را نزند
من گرمایش را حس میکنم
و با حس کردن گرمایش در را می گشایم
به او گفتم که کسی باور نمی کند
قرار است امشب خدا به دنبالم بیآید
قرار است دستانم را در دستانش بگیرد
قرار است با هم قدم زنیم
قرار است با هم پرواز کنیم
قرار است به جنگل برویم
قرار است بالاترین سیب سرخ را برایم بچیند
قرار است به کوه برویم
قرار است به بلند ترین قله مرا ببرد
قرار است به ساحل برویم
قرار است روی شن ها با هم بدویم
قرار است به کویر برویم
قرار است در گرما آبی خنک به دستانم دهد
به من قول داده
که اگر خسته شدم قدم هایش را آرام کند
به من قول داده
که اگر حرف زدم به حرف هایم گوش کند
به من قول داده
که اگر چشمانم خواب آلود شد در آغوشش بخوابم
به من قول داده
که وقت خواب برایم لالایی بخواند
من امشب با خدا قرار دارم
نکند دیر کند
امشب با خدا قرار دارم
بهترین لباسم را پوشیده ام
با خدا قرار دارم
زیبا ترین شعرم برایش سروده ام

[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 16:26 ] [ هماجون ] [ ]
کوچه ای محل رد شدن روزانه پسری جوان بود. روزی دختری زیبا روی از آن کوچه

عبور می کرد . پسر دلش با دیدن آن دلبر، دوام نیاورد و دنبال دختر به راه افتاد. دختر

متوجه پسر شد و پرسید : چه میخواهی؟

پسر با صدایی لرزان جواب داد : عاشق تو گشته ام و دلباخته ات شده ام . دختر

گفت : گمان نکنم آیین دلدادگی آموخته باشی.

فردای روز نیز پسر در همان گذر منتظر دختر بود و به محض دیدنش جلو آمد. دختر

گفت باز که آمدی. پسر اظهار عشق کرد. دختر زیبا گفت من در چشمهایت رسم

عاشقی نمی بینم. شاید خواهان جمال و زیبایی صورتم شده ای . پسر بر عشق

اصرار کرد . دختر گفت : به هر حال فردا روز امتحان عاشقی است شاید ورق برگردد.

این را گفت و رفت.

پسر شب را در فکر امتحان به سر برد. که آزمایش چیست و نتیجه چه خواهد شد.

صبح فردا دختر، با جلوه ای زیباتر از روزهای قبل آمده بود. پسر جوان دوباره پشت

سر دختر زیبا به راه افتاد. دختر گفت ای پسر تو که اینگونه شیفته من شده ای اگر

خواهر زیبا و دلربای مرا می دیدی چه میکردی؟!!

خواهرم بسیار لطیف تر و در این شهر، زیبا روی ترین است و خیلی ها شیفته او

شده اند. امروز خواهر پری چهره ام را با خود آورده ام و الان پشت سر تو ایستاده.

پسر بی درنگ به عقب برگشت!!!

ولی ....

ولی خبری از خواهر فرشته خوی دختر نبود ، که نبود.

پسر گفت: این را که دروغ گفتی ؛ امتحانت را بگو چیست؟

دختر تبسمی کرد و گفت: ورقه ها را جمع کردند؛ امتحان تمام شد. برو راه خود گیر.

روز اول گفتم که از چشم هایت مشق عاشقی نمی خوانم. تو عاشق نیستی. تو

خواهان صورت های زیبایی.

اگر عاشق بودی وقتی معشوق روبروی تو ایستاده ، برای دیدن صورتی زیبا به عقب

بر نمی گشتی. چرا که هنگام وصال ، محب از محبوب و عاشق از معشوق روی

برنمی گرداند، حتی برای لحظه ای!!!! دختر اینها را گفت و ناپدید شد.

پسر کمی اندیشه کرد ، آهی سرد کشید و گفت:

به خاطر امتحانی که در آن رد شدم ، دیگر از این کوچه رد نخواهم شد.

اما ...........
[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 16:24 ] [ هماجون ] [ ]
من اصلاحوصله ی نوشتن ندارم موندم چطوربعضیاحوصله دارن همیشه وبشونو اپ میکنن.الانم

که دستم مصدوم

شده وچلاق شدممممممممممممم.......یه موقعی دلم خوش بودبه این وبلاگ ازبس بیکاربودم

همش میومدم

مطلب میذاشتم ولی حالانه وقتشودارم نه حوصلشو.میدونین چرا؟چون اون موقعادیوونه بودم مگه

وبم

دلخوشیه.خداوکیلی اون موقعااسکول بودم حالاازبس درس وفعالیت دارم اصلا به این چرت

وپرتانمیرسم حالاهم

ازروبیکاری نوشتم

[ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ] [ 21:59 ] [ هماجون ] [ ]
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ،
در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید
، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید
، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید
، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید
، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید
، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید
، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید
، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید
، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید
، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید
، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید
، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید
، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید
، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید
، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید
، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید
، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید
، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید
، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید
، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید
، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید
، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟

[ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 13:2 ] [ هماجون ] [ ]

 

سقراط و شاگردان

 

چنین گویند که سقراط را می بردند تا بکشند. وی را الحاح کردند که بت پرست شود. گفت: به خدا پناه می برم که جز خدا را بپرستم.

 

شاگردان با او می رفتند و زاری می کردند. چنان که رسم است او را پرسیدند: ای حکیم چون دل برگشتن نهادی بگو تا تو را کجا دفن کنیم؟

 

سقراط تبسمی کرد و گفت: اگر چنان که مرا بازیابید هر کجا خواهید دفن کنید که آن نه من باشم.

[ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 12:56 ] [ هماجون ] [ ]

=====================================


آموخته ام که :

آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه

، رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
خانه خرید ولی زندگی نه و
بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

.........................................................................................

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

.................................................................................

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

.............................................................................................

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

..........................................................................................

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

.....................................................

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

..................................................

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

........................................

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

............................

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان

........................................

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.
[ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 12:43 ] [ هماجون ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش اومدین.امیدوارم واسم نظربذارین.راستی من ازتبادل لینک زیادخوشم نمیاد پس اگه لینکتون نکردم ناراحت نشین.